تبلیغات
مجله اینترنتی جمع ما - مطالب ابر داستان
مجله اینترنتی جمع ما
دانلود آهنگ جدید | عکس و مطالب کوتاه تلگرامی | سرگرمی | خبری | آموزشی | دکوراسیون | عاشقانه | مد | داستان




مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 دی 1394

توجه توجه


مجله اینترنتی جمع ما در جهت حمایت از نویسندگان خوب ایران از تمام علاقه مندان دعوت می نماید تا متون ادبی مثل: داستان های کوتاه و دنباله دار ، شعر ، نوشته های عاشقانه و عارفانه و ... خود را در وب سایت و کانال مجله اینترنتی جمع ما با نام خودشان به اشتراک بگذارند.


مجله اینترنتی جمع ما حامی فرهنگ و ادب دوستان









فراخوان بزرگ مجله اینترنتی جمع ما



لینک کوتاه مطلب"فراخوان بزرگ مجله اینترنتی جمع ما":
http://weplus.ir/post/712


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: شعر و ادب،  عاشقانه،  داستان های پندآموز،  داستان های موفقیت ،  داستان های کوتاه،  دست نوشته های ما،  داستان، 
برچسب ها: مجله اینترنتی جمع ما، فراخو.ان نویسندگی برای نویسندگان، داستان نویسان، ادب دوستان، داستان، هنر، وبلاگ نویسی،
دنبالک ها: مجله اینترنتی جمع ما نویسنده افتخاری می پذیرد!،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 15 دی 1394
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند و به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد. در غیاب تاجر ، شاگرد به روستایی ها گفت : “این همه میمون در قفس را ببینید ! من آنها را به قیمت 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به 60 دلار به او بفروشید.” روستایی‌ها که وسوسه شده بودند ، پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند و البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون !


داستان های بیشتر در همین سایت و کانال تلگرام جمع ما








تاجر حیله گر و مردم روستا



لینک کوتاه مطلب"تاجر حیله گر و مردم روستا":
http://weplus.ir/post/700


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های پندآموز،  داستان های کوتاه،  داستان، 
برچسب ها: داستان، داستان پندآموز، تاجر حیله گر و مردم روستا، داستان تاجر حیله گر و مردم روستا، داستان تاجر و میمون و مردم ساده، داستان کوتاه پندآموز، داستان های آموزنده،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : شنبه 12 دی 1394
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی


حکایات پارسی بیشتر هم اینجا هم در کانال تلگرامی جمع ما









داستان و حکایت پارسی قدرت قلم



لینک کوتاه مطلب"داستان و حکایت پارسی قدرت قلم":
http://weplus.ir/post/685


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان،  داستان های پندآموز، 
برچسب ها: حکایت، داستان، داستان پندآموز، داستان قلم قاضی و کلنگ، قدرت قلم، داستان و حکایت پارسی،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : شنبه 12 دی 1394
یک داستان واقعی و یک نتیجه گیری جالب

در یك سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون كرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رسیدن به محل كارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود كه مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش كاست و چند ثانیه‌ای توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد. یك دقیقه بعد، ویلون زن اولین انعام خود را دریافت كرد. خانمی بی‌آنكه توقف كند یك اسكناس یك دلاری به درون كاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالی كه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تكیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.


به ادامه مطلب مراجعه کنید








ادامه مطلب یک داستان واقعی و یک نتیجه گیری جالب



لینک کوتاه مطلب"یک داستان واقعی و یک نتیجه گیری جالب":
http://weplus.ir/post/684


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های پندآموز،  داستان، 
برچسب ها: جاشوا بل، یک داستان واقعی و یک نتیجه گیری جالب، باخ، نواختن باخ، داستان آموزنده زندگی، مهارتهای زندگی، داستان،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : شنبه 12 دی 1394
اگر اجازه دهید می خواهم در مورد دختری صحبت کنم که در یک خانواده بسیار فقیر بدنیا آمد. او بیستمین بچه از ۲۲ فرزند این خانواده بود که حاصل یک زایمان پیش از موعد بود. به همین دلیل کودک نارس و ضعیفی بود. و امید زیادی به زنده ماندنش نبود. اما توانست زنده بماند. در ۴ سالگی به بیماریهای آماس هر دو شش و تب سرخ مبتلا شد ترکیبی مرگبار که در نهایت منجر به فلج شدن پای چپ او شد. او باید از ساق و مفصل های فلزی استفاده می کرد تا بتواند راه برود. اما هنوز خوشبخت بود چون مادری داشت که او را دلگرم می کرد. مادرش به دختر کوچکش گفته بود با وجود این پای آهنی باز هم تو خوشبختی چون می توانی هر کاری که بخواهی با زندگیت بکنی. مادرش به او گفته بود همه چیزی که احتیاج داری ایمان، سماجت، شجاعت و روحیه شکست ناپذیری است.

Anchizi-Ke-Mikhahid-Bashid
به ادامه مطلب مراجعه کنید








ادامه مطلب بخواه یا بتوانی!



لینک کوتاه مطلب"بخواه یا بتوانی!":
http://weplus.ir/post/683


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان،  داستان های پندآموز،  داستان های موفقیت ، 
برچسب ها: داستان، موفقیت، انگیزشی و خودباوری، خودباوری، خواستن توانستن است، راه های موفق شدن تلاش و انگیزه، دختر فقیر و موفقیت،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 8 دی 1394
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی، صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سیاه بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند.
زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند، ریاضت می کشیدند تا نمیرند...
آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند...
با این افکار خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت...
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند.
 حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند...
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بود کارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند...
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود...
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بود را در میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم ...



چه خوب و دوست داشتنی اند انسان هایی که وقتی به منزلت و مقامی دست پیدا می کنند، مردم و گذشته شان را فراموش نمی کنند...








داستانی فوق العاه زیبا و پر از احساس



لینک کوتاه مطلب"داستانی فوق العاه زیبا و پر از احساس":
http://weplus.ir/post/647


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های پندآموز،  داستان های موفقیت ،  داستان های کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان موفقیت، داستان احساسی، داستان پر احساس، داستان کوتاه، داستانک،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : جمعه 28 بهمن 1390
مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»

كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.







كارمند تازه وارد (طنز)



لینک کوتاه مطلب"كارمند تازه وارد (طنز)":
http://weplus.ir/post/180


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: سرگرمی تفریحی، 
برچسب ها: طنز، داستان، داستانک، داستان طنز،
ارسال توسط maryam
مرتبه
تاریخ : جمعه 28 بهمن 1390
دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر میکردند سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد.
وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و

مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند.
در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم. تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.
راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و آن را رها نمیکنی."







من دخترك را همان جا رها كرده بودم!



لینک کوتاه مطلب"من دخترك را همان جا رها كرده بودم! ":
http://weplus.ir/post/178


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: سرگرمی تفریحی، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه،
ارسال توسط maryam
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

تبلیغات
آرشیو مطالب
صفحات سایت
موبایلتو شارژ کن