تبلیغات
مجله اینترنتی جمع ما - مطالب داستان های کوتاه
مجله اینترنتی جمع ما
دانلود آهنگ جدید | عکس و مطالب کوتاه تلگرامی | سرگرمی | خبری | آموزشی | دکوراسیون | عاشقانه | مد | داستان




مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1394
امروز گل دریافت کردم


نه تولدم بود نه روز خاص دیگری.  دیشب اولین درگیری مان اتفاق افتاد و او حرفهای بدی زد که خیلی مرا آزرد. میدانم که حتمن متاسف است، برای همین امروز برایم گل فرستاده. امروز گل دریافت کردم. نه سالگرد ازدواج مان بود نه روز خاص دیگری. دیشب او مرا به سوی دیوار پرتاب کرد و شروع کرد به فشردن گلویم. مثل یک کابوس بود، نمیتوانم باور کنم که حقیقت دارد. امروز صبح دردمند و زخمی از خواب برخاستم. میدانم که حتمن متاسف است، برای همین امروز برایم گل فرستاده. امروز گل دریافت کردم.  نه روز مادر بود نه روز خاص دیگری. 


لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمایید.








ادامه مطلب امروز گل دریافت کردم



لینک کوتاه مطلب"امروز گل دریافت کردم":
http://weplus.ir/post/773


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: اجتماعی،  داستان،  داستان های پندآموز،  داستان های کوتاه، 
برچسب ها: مرد دست بزن دار، مرد بد خانه، زن آزاری، امروز گل دریافت کردم، عشق، داستان کتک زدن زن، داستان تلخ و ناراحت کننده کوتاه زن آزاری،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 28 دی 1394
سوال: اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده‌اید نگران نمی‌شوید؟

البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید: الوو، اورژانس؟ کمک، کمک، من چاق شده‌ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و…

آیا باز هم همین عکس العمل را نشان می‌دهید؟ نـه! با بی‌خیالی از کنارش می‌گذرید.

برای کسانی که ورشکسته می‌شوند، اضافه وزن می‌آورند یا طلاق می‌گیرند یا آخر ترم مشروط می‌شوند این حوادث دفعتاً اتفاق نمی‌افتد. 

یک ذره امروز، یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار 

و سپس می‌پرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.

 هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می‌شود، مثل قطره‌های آب که صخره‌های سنگی را می‌فرساید.

اصل قورباغه‌ای به ما هشدار می‌دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می‌کنید باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: 

به کجا دارم می روم؟ 

آیا من سالم تر، مناسب تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته‌ام هستم؟ 

و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

«آخرین راز شاد زیستن / آندرو ماتیوس»









اصل قورباغه‌ ای



لینک کوتاه مطلب"اصل قورباغه‌ ای":
http://weplus.ir/post/771


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: انگیزشی،  داستان،  داستان های کوتاه،  داستان های موفقیت ،  داستان های پندآموز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، اصل قورباغه‌ ای، داستان اصل قورباغه ای، داستان انگیزشی قورباغه، مثبت اندیشی، انرژی مثبت، اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده‌اید نگران نمی‌شوید،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 دی 1394
یک تکنیک !!
همیشه با گارد حمله جلو رفتن خوب نیست
گاهی اوقات باید خیلی عادی جلو رفت تا رقبا فرصت دفاع رو از دست بدن!
اونوقت که موقعش بود باید دوید و پیشی گرفت
جایی خواندم که توصیه کرده بود در جلسات قدری خودتون رو به سادگی و ساده لوحی بزنید. ضرر نمیکنید.
وقتی خودتان را خیلی باهوش و تیز نشان دهید، طرف مقابل هم سعی میکند دقت بیشتری کند و ممکن است 
به ضرر شما تمام شود. 
موفق باشید









یک تکنیک مدیریتی



لینک کوتاه مطلب"یک تکنیک مدیریتی":
http://weplus.ir/post/757


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: مطالب آموزنده،  داستان های پندآموز،  داستان،  داستان های کوتاه،  داستان های موفقیت ، 
برچسب ها: موفقیت، مدیریت، تکنیک مدیریتی، همیشه با گارد حمله جلو رفتن خوب نیست گاهی اوقات باید خیلی عادی جلو رفت تا رقبا فرصت دفاع رو از دست بدن! اونوقت که موقعش بود باید دوید و پیشی گرفت جایی خواندم که توصیه کرده بود در جلسات قدری خودتون رو به سادگی و ساده لوحی بزنید. ضرر نمیکنید. وقتی خودتان را خیلی باهوش و تیز نشان دهید، طرف مقابل هم سعی میکند دقت بیشتری کند و ممکن است به ضرر شما تمام شود. موفق باشید، مدیریت چراغ خاموش استراتژی، استراتژی مدیریتی،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 دی 1394

توجه توجه


مجله اینترنتی جمع ما در جهت حمایت از نویسندگان خوب ایران از تمام علاقه مندان دعوت می نماید تا متون ادبی مثل: داستان های کوتاه و دنباله دار ، شعر ، نوشته های عاشقانه و عارفانه و ... خود را در وب سایت و کانال مجله اینترنتی جمع ما با نام خودشان به اشتراک بگذارند.


مجله اینترنتی جمع ما حامی فرهنگ و ادب دوستان









فراخوان بزرگ مجله اینترنتی جمع ما



لینک کوتاه مطلب"فراخوان بزرگ مجله اینترنتی جمع ما":
http://weplus.ir/post/712


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: شعر و ادب،  عاشقانه،  داستان های پندآموز،  داستان های موفقیت ،  داستان های کوتاه،  دست نوشته های ما،  داستان، 
برچسب ها: مجله اینترنتی جمع ما، فراخو.ان نویسندگی برای نویسندگان، داستان نویسان، ادب دوستان، داستان، هنر، وبلاگ نویسی،
دنبالک ها: مجله اینترنتی جمع ما نویسنده افتخاری می پذیرد!،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 15 دی 1394
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند و به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد. در غیاب تاجر ، شاگرد به روستایی ها گفت : “این همه میمون در قفس را ببینید ! من آنها را به قیمت 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به 60 دلار به او بفروشید.” روستایی‌ها که وسوسه شده بودند ، پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند و البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون !


داستان های بیشتر در همین سایت و کانال تلگرام جمع ما








تاجر حیله گر و مردم روستا



لینک کوتاه مطلب"تاجر حیله گر و مردم روستا":
http://weplus.ir/post/700


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های پندآموز،  داستان های کوتاه،  داستان، 
برچسب ها: داستان، داستان پندآموز، تاجر حیله گر و مردم روستا، داستان تاجر حیله گر و مردم روستا، داستان تاجر و میمون و مردم ساده، داستان کوتاه پندآموز، داستان های آموزنده،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 8 دی 1394
"گذشته هایت" راببخش...
زیرا آنان همچون کفشهای کودکیت،

نه تنهابرایت کوچکند!
بلکه تورا

ازبرداشتن " گام های بزرگ "
بازمیدارند!!!








گذشته ها را ببخش و فراموش کن



لینک کوتاه مطلب"گذشته ها را ببخش و فراموش کن":
http://weplus.ir/post/660


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های پندآموز،  داستان های کوتاه، 
برچسب ها: گذشته، فرذاموش کردن گذشته، بخشیدن گذشته ها،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 8 دی 1394
متن قشنگیه :


ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ.
ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ" 

گر به دولت برسی، مست نگردی مردی،
گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی،
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...








این نیز بگذرد



لینک کوتاه مطلب"این نیز بگذرد":
http://weplus.ir/post/659


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های موفقیت ،  داستان های پندآموز،  داستان های کوتاه، 
برچسب ها: این هم بگذرد، گر به دولت برسی، مست نگردی مردی، گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی، اهل عالم همه بازیچه دست هوسند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...،
ارسال توسط مسعود
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 8 دی 1394
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی، صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سیاه بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند.
زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند، ریاضت می کشیدند تا نمیرند...
آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند...
با این افکار خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت...
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند.
 حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند...
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بود کارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند...
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود...
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بود را در میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم ...



چه خوب و دوست داشتنی اند انسان هایی که وقتی به منزلت و مقامی دست پیدا می کنند، مردم و گذشته شان را فراموش نمی کنند...








داستانی فوق العاه زیبا و پر از احساس



لینک کوتاه مطلب"داستانی فوق العاه زیبا و پر از احساس":
http://weplus.ir/post/647


این مطلب رو با دوستان تون به اشتراک بگذارید و لطفا برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید.

طبقه بندی: داستان های پندآموز،  داستان های موفقیت ،  داستان های کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان موفقیت، داستان احساسی، داستان پر احساس، داستان کوتاه، داستانک،
ارسال توسط مسعود
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

تبلیغات
آرشیو مطالب
صفحات سایت
موبایلتو شارژ کن